یه سری مجهولات تازه معلوم شده
اری میدانم اینک زمان گذارست... گذاربسوی شادکامی... دراینجا که نفسها بوی خون میگیرند ایا هنوزباوری هست که انرا بفروشیم ارزان؟ میتوان خندید؟ میتوان عاشقانه زیر باران دست در دست بویید؟ باورهامان زیر این سایه ی شوم تردید وحشت ذلت گندید. باید تهی کرد ازتهی بودن پندارهای خویش را چگونه در ذهن کوچک من میگنجند باید ذهنم را بگسترانم ومن در جواب ... درچشمانش نگریستم و گفتم :اینگونه پرسید یعنی چه؟ گفتم :من بادبادکی هستم که تو انرا باهرنگاهت به سویی میکشی و از بازی کردنم در اسمان چشمانت شادمان و مسرور میشوی. گفت :تو بادبادک منی اما... من بادبادک باز تو نیستم... امروز مثل هرروز ازخواب بیدار شدم و صبحونه ی مختصری خوردم و حمیدرو ازخواب بیدار کردم که اون بره سرکارش و منم برم سرکارم.حمیدرو که پیاده کردم خودم رفتم طبق معمول وایسادم تو صف گاز.فک کنم یه ۵۰ دقیقه ای طول کشید تا موفق شدم بالاخره گازبزنم فعلا. بعد ازمدتها تصمیم گرفتم به صورت جدی فعالیت خودمو در زمینه ی وب نویسی اونم از نوع شخصیش پاز سر بگیرم. ازین به بعد قصد دارم عقاید وایدئولوژیهای جدیدی که به اونها معتقد شدم رو بنویسم و اونارو به نقد بذارم. میخوام اولین پستی رو که با این رویکرد جدید مینویسم اختصاص بدم به برداشتم از پیشرفت و اینکه واسه پیشرفت باید چیکار کرد. پیشرفت: پیشرفت یعنی رفتن به پیش به جلو به سوی بهتر شدن. زمینه های بسیاری واسه ی پیشرفت وجودداره مثلا پیشرفت اقتصادی یا پیشرفت فرهنگی یاهزار تا چیز دیگه.مهمترین هدفی که انسان با اون زندگی میکنه اینه که پیشرفت کنه کسی نمخواد و دوست نداره در اینده ازچیزی که الان هست عقبتر باشه ولی گاهی با تعجب به گذشته که نگاه میکنه میبینه این اتفاق واسش نیفتاده و پیشرفتی تو ابعاد مختلف زندگیش حاصل نشده. ملزومات پیشرفت: به نظرم مهمترین لازمه ی پیشرفت انقلاب فکری و رها شدن از قید حصارها و مرزها و محدوده های خودساخته ی ذهنیه.باید باور کرد و ایمان اورد به اینکه این نیاز به انقلاب توی وجودمون وجود داره.انقلاب فکری باید پایدار باشه و بشه روی یه زمان بندی برای عملی کردن نتایج اون کار کرد.پایدار باشه تا هرروز شاهد یه انقلاب و دگرگونی فکری نباشیم.یه انقلاب با منطق و با پشتوانه ی عقلی که بتونیم پاش وایسیم و از مبانی اون دفاع کنیم. مرحله ی بعدی تقویت حس نیاز به تغییر و نیاز به عملی کردن نتایج حاصل از تحول فکریه.باید به نتایج افکار جدید معتقد باشیم و با اعتماد به نفس بالا به اونها جامه ی عمل پوشود.تلاش و ممارثت کلید پیشرفت محسوب میشه.باید پس ازشکست مثل یه کوه ایستاد و علل شکست رو تحلیل کرد و نواقص ایدئولوژی مغلوب رو برطرف کرد تا اونو به ایدئولوژی پیروز تبدیل کنیم. نباید هیچوقت به داشته ها قناعت کرد.باید ارضا نشد.باید حریص بود نسبت به ارزوها.باید باورداشت. باید ادامه داد و حریص بود ونترسیدوباید محکم بود.باید ثابت قدم بود. امروز که چشم باز میکنم نه من مسلمانم نه انانکه بر من اینگونه نام نهادند. تیک تاک بی قراری از استانه ی گوشهای ناشنوایمان میگذرد اما ما انرا طبیعی می پندارم انگار نه انگار که او ارام دلهاست در عوض حالا اومدم. یه جورایی میخوام نامه ی سرگشاده بنویسم مث این سیاستمدارا... خیلیا اینجورین که تا خوبن و بهشون خوش میگذره کاری به کار کسی ندارن و خودشونن و کله ی گرشون اما وقتی یه خورده مشکل پیدا میکنن از همه توقع همدردی و همکاری و ازین چیزا دارن. این بده. گاهی مجبور میشی یه تصمیماتی رو بگیری که واقعا مجبوری.هرچند تلخ.ولی مجبوری. اینم میدونم که دلم واسه یه سری خاطراتم تنگ شده اما بازم میذونم که باید توی حال زندگی کرد. من بزرگ شدم لا اقل میتونم بگم بزرگتر شدم شایذ غرور اجازه ی گفتن خیلی چیزارو نده پس نمیگم. بهم میگفتن احساساتی هستم ولی تمرین کردم و سختی کشیدم تا حالا به یه جایی رسیذم که فک میکنم دیگه احساسی عمل نمیکنم.نمیدونم خوبه یابده ولی اینو می دونم که ابنجوری درد ادم کمتره. یکی که ذوسش دارم میگه درداتو غماتو به خدا بگو وقتی به اذما بگی سو استفاده میکنن راست میگه. خوشحالم ازینهمه تجربه.خدایا شکرت. و متاسفم ازینهمه بندی که به پاهای ادماست و نمیذاره حرفشونو بزنن.شاید غرور... شاید ترس... البته شاید..................................... یه سوال؟؟؟؟وقتی ادم حرف دلشو بزنه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قرار بود تو بروی و ما بمانیم نا اینگونه جای پاهایت بماند در لابه لای فیلمهای مزخرف جنگ؟ سهم ما ازتو این بود فقط؟ سهم توازما اینست فقط؟ سر کار میرم(البته کار در اینجا یعنی شغل)نمره هامم اومد همه رو پاس کردم... و خیلی اتفاقای خوب دیگه... کلا یه مدتی بود یادم رفته بود اتفاقا و خبرای خوبم ممکنه واسم پیش بیادولی تو این چن هفته ی اخیر همش جبران شد. خدا رو شکر خیلی روزگارم خوبه چشم حسودا کور بشه ایشالا. اما چه ابلهانه میپنداریم که ابن ماییم که بالغ میشویم ما مجبوریم به بالغ شدن رنگ شب عاقبت بیداریست دربه در در طلب عشق شدن اخرین ثانیه ی این وادیست ببخشید بخدا دیگه بیشتر ازین حوصلم نمیشه بنویسم خب رفتیم دیگه راستی محمد دوست عزیزم دماوندو با موفقیت صعود کرده و داره برمیگرده الان میرم استقبالش فعلا ادامه دارد... این شب لعنتی این چند روزه رو از صب تا شب توی غرفه ی دانشگاه ازاد که به مناسبت دهه ی فجر در نمایشگاه گلستان برگزار شده بود جون کندم.ازدل و جون مایه گذاشتم و هرچی در توان داشتم رو کردم و خداییش هم خودم و هم دوستام یه رونقی به غرفه شون دادیم. علاوه بر کارایی که توی غرفه انجام دادیم یه برنامه ی صعود و فرود از ارتفاع حودا ۲۰ متری انجام دایم(تا حالا کسی اینکارو اونجا نکرده بود)و یه برنامه ی گشت رصدیم گذاشتیم(با همکاری رصدخونه ی صدرا)که همه ی اینکارارو به اسم دانشگاه ازاد انجام دادیم بدون هیچگونه چشمداشتی.علاوه بر اینا یه مصاحبه هم با برنامه ی در شهر شبکه ی فارس انجام دادم که اونجام باز اسم دانشگاه ازادو بردم. بگذریم. دیروز نمایشگاه تموم شد و امروزمن بهمراه چندتا از دوستام بنا به توصیه ی یکی از مسئولین فرهنگی دانشگاه ازاد برای اینکه دانشگاه وسیله ی ایاب و ذهاب گروه مارو واسه برنامه هامون فراهم کنه و ماهم درعوض صعودامونو بنام دانشگاه انجام بدیم راهی ساختمان دانشگاه شدیم.جاتون سبز از لحظه ای که وارد شدیم جفنگ تحویلمون دادن و پاسمون دادن بهم تا اینکه مارو فرستادن پیش شتر اعظم نوذری. مثل اینکه معاون فرهنگی دانشگاه تو کل استان بود.بهم گفتن یه نامه بنویس تا بدیم بهش.نامه رو نوشتم منشیه گیر داد که چرا بنام خدا نداره؟منم گفتم یاد خدا باید تو قلب ادم باشه نه رو زبونش.بگذریم.نامه رو نوشتم و دادم به منشیه که ببره بده به این یارو نوذری.اونم برد و زود اومد گفت برم داخل.همین که رفتم تو دوزاریم افتاد که این یارو ازوناس که ازش خیری به کسی نمیرسه.منشیه گفت :این بچه ها وسیله ی ایاب وذهاب میخوان در عوض واسمون تبلیغات میکنن.یارو نه نامه رو خوند نه چیزی پرسید فقط گفت رشتشون چیه؟منشیه هم گفت کوهنوردی.شتر کبیرم فرمودن ما کلا مخالفیم.من گفتم چرا مخالفین؟گفت:همینجوری.ما باصعود مخالفیم بانزول موافقیم.منم نه زیر گذاشتم نه رو گفتم به درک.نامه رو برداشتم و پاره کردم ریختم تو سطل و با بچه ها رفتیم. اقای نوذری امروز تو حال یه مشت جوونو گرفتی فردا همینا ازت نمیگذرن. مطمئن باش این میز تا ابد مال تونیست. کوهپیمایی در کوه چنار مهارلو ۲۸۰۰متر - ۱۱بهمن ۱۳۸۷ برنامه شــــــــــــــــــوم!!!!!!!!!! عنوان برنامه : کوه چنار مهارلو ۲۸۰۰متر موقعیت : جاده فسا - حدودا ۳۰ کیلومتری شیراز - روبروی دریاچه نمک (مهارلو) موقعیت برای کمپ زدن : بسیار عالی امنیت منطقه : بسیار نا امن وضعیت آب آشامیدنی : چشمه های زیاد و قابل شرب در مسیر هست. وضعیت آنتن دهی موبایل : ۹۹٪ آنتن نمیده. بهترین فصل برای صعود و مسیر های صعود : در تابستان بسیار بسیار گرم و غیر قابل تحمل است و در زمستان هم هوای معتدلی دارد . چندین مسیر صعود دارد که مسیر های غربی همه فنی و همراه با کار در دیواره و .. هست (دیواره حدودا ۳۰۰ متری و ریزشی) و مسیر های غربی امتداد کوه قصر قباد هست که بروی کوه چنار میرسد. گزارش از جناب مصفایی : با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان و گرامیان این چیزی که میخوام بنویسم بیشتر پیش گزارش هست تا گزارش روز پنجشنبه عصر با محسن که از اعضای گروه هستش قرار داشتم و با هم رفته بودیم گشت و گذار. در همین جا بود که یاد محمد افتادم و تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم ولی چون شارژ نداشتم به محسن گفتم که زنگ بزنه محسن هم زنگ زد و کلی جفنگ تحویلش داد. میخواستیم ازش بپرسیم مینی بوس برنامه فردا جور شده یا نه که محمد هم گفت یا نه . همونجا بود که استرس منو فرا گرفت و موندیم چیکار کنیم!! اینجا یود که محسن گفت بریم ترمنال مینی بوس میگیریم غمت نباشه. منم گفتم بعــــــــله . گوشی رو قطع کردیم رفتیم دنبال مینی بوس به ترمینال که رسیدم دیدم N تا مینی بوس چپیدن تو پارکینگ و راننده هاشون به ما به دید طعمه نگاه میکنن و میخواستن به ما حمله کنن منم که شرایط رو اینجوری دیدم سریع تیریپ رفاقت برداشتم و رفتن دست انداختم دور گردن یکیشون و گفتم آقا یه دقیقه میتونم مزاحمتون بشم ؟؟ یارو هم صداش رو انداخت تو گلوش و گفت بفرمو پسر خالــه!!! بردمش یه گوشه و گفتم مینی بوس میخوایم واسه مهارلو کرایش چقدر میشه؟؟؟؟؟ اینجا بود که یهو سرم رو گردوندم به عقب و دیدم ۷-۸ تا راننده ایستادن و حرفامون رو گوش میکنن و میخواستن ما با اونا بریم من و محسن هم ترسیدیم و رفتیم پشت سر راننده خوبه قایم شدیم!! یه راننده که از همه جوان تر بود دستم و گرفت و برد یه گوشه و گفت کجوی مهارلو میخوی بری؟؟ گفتم نمیدونم !!! کوه چنار رو بلدی؟؟ اونم نه زیر گذاشت نه رو گفت نه!!!!! خلاصه هرجور بود خر فهمش کردیم و یارو قبول کرد که با ۴۰۰۰۰ تومان ما رو ببره!!! محسن نخود شد گفت ۳۵۰۰۰ تومان و من خودم نظرم روی ۳۰۰۰۰ تومان بود که بخاطر حرف محسن دیگه نشد بگم۳۰۰۰۰ تومان و یاروو گیر داده بود میگفت ۴۰۰۰۰ تومان در همین گیر و دار از یه حربه ی غیر شرعی استفاده کردم وگفتم بیواونم اومد و یهو پریدم صورتش رو ماچ کردم یعنی ۲ تا بود یکیش سمت چپ و یکش هم سمت راست بعد که ماچش کردم گفتم خوب سمت چپی ۲۰۰۰ تومان و سمت راستی هم ۱۰۰۰تومان و ۳۷۰۰۰ تومان بیشتر بهت نمیدیم یا عــــــــلی بگو. بدبخت هم خدنش گرفت گفت باشه بعد یه راننده دیگه گیر داد که اون ما رو ببره و پسره هم یه تعارف بهش زد یاروو هم ۲ دستی گرفت و قرار شد فردا اون یکی بیاد دنبالمون و یارو گیر داده بود بیعانه بذارید من و محسن هم هرچی ته کیف رو نگاه کردیم بیشتر از ۲۰۰۰تومان تو کیفامون نبودبه یارو نشون دادیم کلی خندید بعد من هم تعارفی زدم گفتم میخوای کارت گرو بذارم اونم ۲ دستی گرفت و گفت آررررررررره منم واسه اینکه جلو راننده ها خراب نشم دست کردم کارت مــــلـــی رو دادم بهش (لااقل نکردم کارت دانشجویی رو بدم). قرار شد فردا ساعت ۶:۳۰ بیاد دنبالمون... ادامه گزارش از محمدهادی: معمولا تو جلسه ۴ تا آدم مان و همین ۴ تا تصمیم میگیرن که برنامه کجا بریم؟ بر خلاف جلسات قبل ۴۰ تا آدم اومده بودن و جا حتی جا نداشتیم که بچه ها بشینن و استاد بزرگوار سرکار خانم میترا محمدی آذر هم تشریف آورده بودن و مجلس ما رو مستفیض فرمودند... طبق معمول موقع ریختن برنامه شد که با اولین پیشنهادی که آقای لقمانی دادن ساناز خانم سریع قبول کردن و برخلاف اینکه خودشون نمیخواستن شرکت ولی اصرار زیادی برای اجرای این برنامه داشتن که اصلا کار قابل درکی نبود ...."پ . ن" بلاخره برنامه ریخته شد و با هر بدی و خوبی که بود در حال اجرا شدن بود و طبق معمول قرار شد زنگ بزنیم آقای قنبری راننده تحت قرارداد ما که چون دیر بهش خبر داده بودیم رفته بود پی سرویس و ... که اون اتفاقا برای سعید و محسن افتاد. روز ۴شنبه و ۵شنبه "۹/۱۰ بهمن" من برنامه رنج رو اجرا کردم که از هیچی خبر نداشتم و نمیدونستم برنامه چی شده که تلفن زدم و اطلاعات کامل رو از سعید و محسن گرفتم. خوب حالا جمعه و ... قرار گذاشته بودن ساعت ۶:۳۰ میدان نمازی و برنامه از اونجا شروع شد به سرپرستی استاد گرانقدر جناب آقای علیرضا نصیری (بچوو) که طبق معمول . . . .!!!!!!! من و حمید و سعید مصفایی و مرتضی سرمست و آقای لقمانی بلوار مدرس سوار شدیم و به اعضا دیگر پیوستیم. حرکت کردم ه سمت کوه چنار مهارلو که حدودا ۳۰ کیلومتری شیراز میشه و با دیواره های سر به فلک کشیده و ریزشی روبروی دریاچه نمک (مهارلو) قد برافراشته. برخلاف سال های گذشته که همیشه مینی بوس تا توی جاده خاکی ما رو میبرد و تقریبا تا چشمه اول با ماشین میرفتیم اما ایندفعه کنار جاده آسفالت پیاده شدم و راه افتادیم به سمت چشمه اول که کار درست همینه . . . !!! (گروه قبلی تنبل بود واسه همین احتمالا پول بیشتری میدادن که ببرنشون روی قله و فقط اسم قله مهم بود) حدودا ۲۰ دقیقه ای پیاده از زاه پاکوب و بدون شیب رفتیم و یه جای صاف ایستادیم و نرمش کردیم که تقریبا دیگه بچه ها با هم آشنا شده بودن (البته آشنا بودن و همشون پورحسینی بودن) و حرف ها و شوخی ها و .... شروع شد و گفتیم که دیگه حالا این جدیدا رو از همون اول اینجوری بار نیاریم و یه حرف شنوی حداقل از موسسان و پیشکسوتان گروه داشته باشن. حرکت کردیم به سمت چشمه اول که باز هم شیبی نداشتیم و حرکت های آرام و با طمانینه سر قدم یادم به صعود قلل ۸۰۰۰ متری انداخت و .... به چشمه اول رسیدیم و استراحتی کوتاه داشتیم و صبحانه خوردیم که فکر کنم ۳۰ دقیقه ای طول کشید (بلکه هم بیشتر) آبی به دست و رو زدیم و حرکت کردیم توی شیبی خیلی ملایم و برخی از جاها هم شلی بود بخاطر باران و برفی که چند روز قبل زده شده بود . راستی یادم رفت بگم هوا بسیار گرم بود و با یه تی شرت میشد صعود کرد. طبق برنامه ریزی های انجام نشده و بی اطلاع بودن سرپرست از اجرای برنامه ای به این شکل هدف فقط چشمه دوم بود معمولا تا چشمه سوم و حتی پای دیواره های غربی هم میرن و ... و این از ضعف های برنامه بود که پیشنهاد میکنم توی برنامه های برون شهری سرپرستی رو به یکی بدن که حداقل مسیر رو نرفته باشه بتونه برنامه ریزی کنه و . . . . خوب بگذریم - بعد از کمی پیاده روی رسیدیم چشمه دوم و خانم مهرعلیزاده اصرار داشتن که بریم و شیب بالای چشمه رو صعود کنیم (دلم سوخت که اصلا مسیر شیبی نداشت و صداش درآومده بود) و منم با اینکه از برنامه قبل خسته بودم جوا مثبت دادم قرار شد هرکس دوست داره با ما بیاد و حدودا ۱۰ نفری شدیم و تا یه جایی رفتیم و رسیدیم به کمی برف و ایستادن برف بازی کردن و کمی (خیلی) هیزم جمع کردیم و آوردیم انداختیم توی آتیشی که از قبل روشن کرده بودن... سعید هم گمنام شده بود حال خوشی نداشت و دراز کشیده بود و داشت استراحت میکرد و ۲-۳ تا کت و شال گردن و ... هم روش بود که احیانا مریضیش بد تر نشه... موقع ناهار خوردن شد و سرپرست محترم برنامه اعلام کردم دست به قاشق بشیم و سفره رو پهن کردیم و اعضا جدید با کوله باری از غذا اومده بودن برنامه و کلی چیز واسه خوردن توی کوله داشتن... خانم نرگس پورحسینی هم زحمت کشیدند و ماکارونی زیاد پخته بودن (احتمالا مانا) و کمی ریختن توی ظرف و کمی هم از ماکارونی دوستان دیگر ریختیم داخلش که زیاد شد و با مال جواد قاطیش کردیم و من و محسن و جواد نشستیم و با دست شروع کردیم به خوردن بعد کمی سالاد قاطی مااکارونی کردیم و همش زدیم و کمی هم تن ماهی به اون اضافه کردیم و باز هم زدیم و چیپس خورد کردیم با کمی کاتلیت و کمی کاهوو اضافه کردیم و هم زدیم و در کل یه معجون پادشاهی شد... غذا رو خوردیم و بلافاصله سرپرست اعلام موجودیت کرد و گفت وسایل رو جمع کنید بریم... همه با این حرف سرپرست مخالفت کردند و کسی گوش نداد و ماندیم (اینم باز از ضعف های سرپرستی بود). کم کم آتیشی که روشن کرده بودیم رو آف کردیم و کوله بار و خانه کوچکمان را بر شانه انداختیم و همی حرکت کردیم به طرف جاده.... از همون اول بشمارید این چقدر مصدوم دادیم : ۱- ۲۰ متر پایین از چشمه خانم نرگس پورحسینی عضله های پاشون گرفت و نتوستن بیان و با کلی تاخیر حرکت کردن به سمت پایین. ۲- دقیقا بعدش خانم ساناز پورحسینی بخاطر درد پاشون نتونستن توی شیب حرکت کنن که اینم با تاخیر شد و تا اینجا ۳ دسته شدیم... ۳- بعد عوض جدید که اصلا نفهمیدم کی اومد و کی رفت پاهاشون گرفت و کمرشون هم درد گرفت ایشون هم آروم اومدن پایین. ۴- دوست خانم مهرعلیزاده هم پشت پاشون درد گرفته بود که ایشون هم مجبور شدن آروم بیان پایین و .... ۵- بعد آقای مرتضی سرمست بود یه لحظه پاش به شدت گرفت و نشست روی زمین و . . . اینجوری بود که مسیری رو که ۳:۳۰ دقیقه رفتیم بالا حدودا ۳:۳۰ اومدیم پایین ((البته مسیر جاده به چشمه حدودا ۲ ساعته میشه رفت و ۴۵ دقیقه ای میشه برگشت این مربوط به دفعات قبل هست که من اومدم) بلاخره با کلی بدبختی رسیدیم به مینی بوس و حرکت کرد به سمت شیراز که توی مسیر خانم پورحسیتی قلبشون درد گرفت و بردیمشون درمانگاه و دکتر هم قرص و آمپول و اینجور چیزا نوشت و گفت باید استراحت کنه و کـــــــــــــــــــوه واسشون مــــــــــفـــیده و تا میتونن باید برن کوه... این بود داستان برنامه شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم کوه چنار که هیچوقت در این فصل کوه چنار مهارلو نخواهم رفت و . . .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوست دارم از یکی تشکر کنم ولی اگه تشکر نکنم بهتره و ... ولی حالا چون اصرار میکنید تشکر میکنم: با تشکر از صنف مینی بوس داران شیراز مخصوصا اونایی که تو ترمینال شهید کاراندیش هستن این امدن ها این رفتن ها این شکستن ها اما این روزها این لحظه ها این چشم ها شایدچیزی دیگر باشند باید چشم در راه راه بمانم نمیدونم اخرین بار که این اتفاق افتاد کی بود.تا امروز صبح... همین چند دقیقه پیش بود که تلویزیون داشت یه صحنه ای رو نشون میداد که در نگاه اول زیاد با اهمیت به نظرم نیومد ولی با گذشت چند ثانیه حس کردم دلم گرفته. گاهی باید ادم ایمان بیاره که توی جثه های بزرگم میتونه قلبای حساس و بزرگ وجود داشته باشه. میدونی چی دیدم؟ خودکشی دست جمعی نهنگها. خیلی درد اور بود. چرا؟مگه نهنگها چه غصه ای دارن؟ شاید... نمیدونم.به هر حال اونا مردن.خودکشی کردن. اونروز برای بیان دوست داشتن عاشقا فقط بهم میگن دوست دارم وچون چیز دیگه ای واسه گفتن ندارن انقد دوس داشتنو تکرار میکنن که دوس داشتنم تکراری میشه. نباید واژه ها رو فراموش کرد یا از گفتن یه سریشون شرم کرد به این خاطر که قدیمی شدن. دیشب طرفای ساعت ۱۱ شب بود که محمد مسیج داد که فرداحمید(داداشم)میاد برنامه یا نه؟منم گفتم محمد خواب زده شده فکر کرده امروز پنج شنبه س فردا جمعه که این مسیج رو داده منم شارژ نداشتم یه میس واسش گذاشتم یعنی بگیر بخواب خوابم میاد فردا پنج شنبه س منم نمیام حمیدم امتحان داره روز جمعه من نمیام شاید حمید بیاد خودت خبر بده(همه ی این مفاهیم رو با یه میس منتقل کردم)گرفتم خوابیدم وصب خیر سرم ساعت ۶ بلند شدم درس بخونم از ۶ تا ۸ خوندم بعد یه سری کار واسم پیش اومد که بماند.طبق رسم همه روزه زنگ زدم به محمد دیدم ای وای برنامه رو میخواستن برن و روزا رو هم قاطی نکرده بوده هم میخواستهپنج شنبه بره هم جمعه منم که دیدم اینجوری گفتم بلند شو بریم قرار گذاشتیم ساعت ۱۱:۳۰ نمازی.به هر احدالناسی که فک کنید خبر دادم ولی هیچ بنی بشری حاضر نشد بیاد منم مثل یه مرد تنها بلند شدم و راستی یادم رفت بگم خانم سونیابه دعوت ما لبیک گفتن و باهامون اومدن.توی تاکسی بودم که محمد زنگ زد به موبایلم و گفت ما فلکه ی نمازی وایسادیم بیا اونجا منم به راننده تاکسی گفتم مسافراتو نمازی پیاده کن ۲ نفر از دوستام وایسادن سوارشون کن و بریم فلکه ی احسان اون بدبختم گفت باشه.مسافراشو پیاده که کرد محمد زنگ زد و گفت ما توی یه تاکسی پراید نشستیم منتظر تو زود بیا.منم راننده ی بیچاره رو دک کردم و فرستادمش دنبال نخود سیاه خلاصه سوار پرایده شدیم و رفتیم فلکه ی احسان منم دست کردم تو جیبم و ۱۰۰۰ تومن دادم راننده اونم ۲۰۰ تومن پسم داد.کلی ذوق کردیم و پیاده شدیم اخه کرایه مون میشد ۹۰۰ ولی ۸۰۰ کم کرده بود.پیاده که شدیم محمد با یه حالت مظلومانه ای گفت سعید...منم گفتم خدارحم کنه باز این مظلوم شد.هان بگو.گفت مکنم ۱۰۰۰ تومن داده بودم واینجا بود که فهمیدیم کرایه ی ۹۰۰ تومنی رو ۱۸۰۰ پامون حساب کرده.منم به شدت ناراحت شدم واز فرط ناراحتی پریدم ۲ بسته چیپس بزرگ خریدم و تنهایی خوردم به هیشکیم ندادم.البته محمد چن تاشو کش رفت.راه افتادیم بطرف کتیبه.مسیری رو که هردفعه ۴۵ دیقه ای میرفتیم رب ساعته رفتیم جونم داشت بالا میومد ولی اون دوتا انگار نه انگار.داشتم از کف میرفتم که با یه کم استراحت حالم جا اومد.جاتون سبز انقد یخ بود که تا مغز استخونمون منهدم شد.محمد لباس پوشید ومنم بیسکویت های بای خانم سونیارو تا ته خوردم هر دو بسته شو بعدم که من و محمد ساندویچشونو خوردیم بعد محمد صعودشو شروع کرد اسلینگ اولو خوب انداخت دومی رو یه کم طولش داد و سومی رو با زحمت انداخت از شدت سرما دستاش انتن نمیداد.هرجور بو د راضیش کردیم بیاد پایین واونم اومد.راستی من بادوربین فیلمبرداریم کلی فیلم ازش گرفتم که بر علیهش استفاده میکنم. خانم سونیا هم که...همون ۳ تا اسلینگی که محمد انداختم ننداختنم.اصلا صعود نکردن و اینگونه بود که محمد اینده ی صنعت توریسم ایران-کوهنورد باتجربه-سنگنورد قهار-رفیق صمیمی و... مارو ناامید کرد ولی حکایت همچنان باقیست...
درحین انتظارتوی صف داشتم ماشینمو تمیز میکردم که دیدم ای دل غافل...دیروز که ماشینو بردم نمایندگی روی درش یکم خط کشیدن.ازون لحظه ای که دیدمش تا همین الان حلم گرفتس.بگذریم.راه افتادم و رفتم اژانس.کلا اژانس که میرم حال میکنم.دوستای خوبی اونجا دارم.جاتون خالی کلا ۴ تا سرویس رفتم که مجموعا ۵ تونم کار نکردم.فک کن توی ۴ ساعت ۲ تومن کار کرده باشی در ماشینتم روش خط کشی اعصابتم خورد باشه درهمين حال يه سرويس بري كه مسافره بگه پول همراش نيست و ۳۵۰۰ كرايشو نده و بره.كاردم ميزدي خونم در نمي اومد.ديدم نخير امروز روز من نيست راه افتادم رفتم اژانس نشستيم با يكي از بچه ها گپ زدن كه يهو ديدم كار داره به جاهاي باريك ميكشه و دارن مارو عرق خور ميكنن.حالا بگذريم...ديدم حال نميده وايسم اومدم خونه نشستم پاي اينترنت و تلويزيون.فك كنم يه رب پيش بود يه دختره زنگ زد و خودشو معرفي كرد فك كنمك گفت از سازمان نظارت و ارزيابي محصولات سايپا زنگ ميزنه...گير داده بود همش سوال ميپرسيد كه خدمات سايپا چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مخصوصا خدمات پس از فروشش.منم انقد انتقاد سازنده و پر محتوا كردم كه ديگه كم مونده بود اشكش در بياد.اخرشم پرسيد وقتي گارانتيتون تموم بشه بازم واسه تعميرات مياين نماندگياي سايپا؟منم گفتم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟من؟؟؟؟؟؟؟؟من غلط بكنم؟؟؟؟؟؟/مگه جاقحطه؟؟؟؟پدرمو در اوردين بعدم واسش تعريف كردم تو اين نمايندگيا چه بلاهايي سرم اوردن اخرش دختره خودش اشكش واسم دراومد و گفت بهتون حق ميدم.حق داريد.حالام كه نشستم تا بسكتبال ايران و كرواسي شروع بشه نگاه كنم.خيلي دوسدارم ببرن.ديشب بابرزيل خوب بازي كردن ولي شك ندارم اگه اعتماد به نفس داشتن مينونستن بازيو ببرن.حيف.نشد.ببينم امشب چيكار ميكنن.دركل مهدي كامراني باحاله.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
- شرکت مخابرات و ارتباطات سیار که قربونش برم هیچ جا آنتن نمیده - شرکت ماکارونی (همه اعضا ماکارونی داشتن) - بیسیم نبرده بودیم ولی خیلی لازم میشد بازم از شرکت تنظیم مقررات ارتباطات رادیویی تشکر میکنم - شرکت کالباس سازی پــــــونه (چشم رو نمیسوزونه) - شرکت دلستر - شرکت چایی - شرکت نوکیا (همه بجز ۱ نفر نوکیا داشتن) - درمانگاه شبانه روزی علی ابن ابیطالب - پزشکان و پرستاران محترم و زحمت کش - نیروی انتظامی همدان مخصوصا آقا مجیدشون و تمامی کسانی که ما در بهتر بودن این برنامه ما را یاری کردند...![]()
| Design By : Night Melody |

